پدر بزرگ...

روشناوند-کنعان

پدر بزرگ هم رفت... و من تمام حرفهایم را باریدم. نمیدانم غربت کویر بود یا دلتنگیه کودکانه که اینبار خانه خاطراتم هم غم داشت. یا شاید دیدن غریبه هایی که پدربزرگم دوستشان میداشت بسیار...

/ 3 نظر / 17 بازدید
مجتبی

جالب بود خدا رحمتشون کنه به سایت جدیدم سر بزن

علی اسماعیلی

خیلی خوب بود پسرعمو

حسین آقا

کاش زمانی ک هستن باهامون جوری رفتار کنیم ک وقتی نبودن شرمنده نباشیم خدارحمتش کنه برادر...